![]() |
![]() |
|
| نازنینم نازنینم - حالا محتاج به اینم - لحظه ای بی تو نباشم - نذار اشکاتو ببینم |
|
نازی تویی خوشگل من
قربون اون قد و بالات - چشمهای تو چه رنگیه ای گل دردونه من وقتی که هستی پیش من
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 9:37 توسط mamane nazanin |
|
|
امروز اولين عيد من بود . ماماني برام يك دسته گل گرفته بود و همش بوسم مي كرد آخه حالا من ديگه يك سادات كوچولو هستم (كنيز فاطمه زهرا). بعدش من و مامان و بابايي رفتيم خونه مامان بزرگ و بابابزرگ – آخه بابابزرگ چون سيد هستند هر سال عيد كه مي شه كلي مهمون دارند و همهء اعضاء فاميل براي ديدنشان مي آيند . من هم امروز لباسهاي نو پوشيدم . وقتي رفيتم اونجا عمه حبيبه و عمه مريم با بچه هاشون اونجا بودند . بعدش هم دايي مهدي و عمه اعظم اومدند و من كلي باهاشون بازي كردم . عمه اكرم دف خريده بود و براي من دف مي زد . عمه مريم هم تمبك مي زد . مامان بزرگي برام دندونك پخته بود . آخه كم كم دندونام داره توك مي زنه . تازه خودم هم از دندنك خوردم – خيلي خوشمزه بود – جاي شما خالي .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 16:48 توسط mamane nazanin |
|
|
من بالاخره تونستم با مامان تنبلم برم آتلیه و یه عکس قشنگ بندازم . البته اولش خیلی تعجب کرده بودم و خوب همه جا رو تحت نظر داشتم و ورانداز می کردم . وقتی منو گذاشتند روی تاب خیلی ترسیده بودم ولی وقتی مامان منو تاب تاب عباسی کرد خیلی خوشم اومد .
بعدش مامان خواست منو بزاره روی ماشین تا با ماشین هم عکس بندازم ولی من ترسیدم و شروع کردم به گریه . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم دی 1385ساعت 12:37 توسط mamane nazanin |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من پريسا هستم مامان نازنين سادات كه خدا 18 تير 1385 اين گل بهشتي رو بهم هديه كرد. به اندازه يك دنيا دخترم رو دوست دارم و اينجا مي خوام از كارها و شيرين كاريهاش بنويسم كه شايد يادگاري باشه براي وقتي كه بزرگ شد.
از تو گلخونه دنيا - ميون اين همه گلها - قسمت ما هم چنين بود نازنين تو شدي گل ما |
|
RSS
|