![]() |
![]() |
|
| نازنینم نازنینم - حالا محتاج به اینم - لحظه ای بی تو نباشم - نذار اشکاتو ببینم |
|
کودکی که آماده تولد بود ، نزد خدا رفت و از پرسید :" می گویند که فردا شما مرا به زمین می فرستید ؛ اما من به این کوچکی و بدون هـــــیچ کمکی چگونه می توانم برای زند گی به آنجا بروم؟" |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 14:0 توسط mamane nazanin |
|
|
نی نی کوچولوی مامان - تو دیگه رفتی تو هفت ماهگی - دندونات هنوزم اذیتت می کنن - دست من رو می گیری و می کنی تو دهنت - شاید اینجوری می خوای خارش لثه هات کمتر بشه - تازگیها دوست داری باهامون حرف بزنی ولی چون نمی تونی جیغ می کشی - الهی قربون جیغ هایت - می دونم یه روزی دلم برای همین جیغ کشیدن هاتم تنگ می شه - وقتی کسی زنگ می زنه دوست داری تلفن رو بگیری و بزاری روی گوشت و خوب گوش می کنی تا ببینی اون طرف گوشی چی می گن - تماشای تلویزیون رو هم خیلی دوست داری - مخصوصاْ برنامه های شبکه BABY TV رو که مخصوص بچه های کوچولوی کوچولوست رو دوست داری و محو تماشای کارتوناش می شی - همینطور برنامه رنگین کمان رو - مامانی و بابابزرگ همش اذیتت می کنن و می گن رنگین کمونه رنگین کمونه و تو به تلویزیون نگاه می کنی و فکر می کنی که برنامه رنگین کمون شروع شده . از همه بیشتر هم بابایی رو دوست داری و تا از سر کار می آد شروع می کنی به جیغ کشیدن و از خودت صداهای جورواجور در می آری - البته فکر کنم داری داری به بابابی غر می زنی . راستی از شکموییت بگم که مامانی همش برات سوپ های خوشمزه درست می کنه و تو با سر سفره با همه می شینی و مثل آدم بزرگا غذا می خوری - شیر موز - آب هویج و آب سیب هم می خوری که از همه بیشتر شیر موز رو دوست داری . مامانی برات فرنی هم درست می کنه - خدا به تنش سلامتی بده - همه زحمتهای تو الان افتاده گردن مامانی - آخه من صبح تا بعد از ظهر تو اداره ام و مامان همه کارهای تو رو انجام می ده - من و تو با هم می گیم مامانی دوستت داریم .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 9:39 توسط mamane nazanin |
|
|
امروز صبح با مامانی جونم رفتم حمام - ظهر هم عمه زهرا و عمه اکرم اومدند پیشم تا با هم بازی کنیم . بعد از ظهر هم با مامانی و مامانم رفتیم تا گوشام رو سوراخ کنیم . خیلی ترسیده بودم و همش گریه می کردم آقاهه دو تا سوراخ قشنگ تو گوشام ایجاد کرد و دو تا گوشواره هم به گوشام .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 11:12 توسط mamane nazanin |
|
|
از امروز شروع کردم به غذا خوردن - البته سوپ دستپخت مامانی که خیلی خوشمزه بود . من همش دلم می خواد سوپ بخورم . به به چه خوشمزه ! جای شما خالی
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 11:12 توسط mamane nazanin |
|
|
السلام علیک یا ابا عبدالله امسال عاشورا و تاسوعا با من بودی - وقتی روضه حضرت علی اصغر و حضرت رقیه را می خوندن - خیلی بهتر می تونستم حال و روز مادر این دو بزرگوار را درک کنم .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 10:27 توسط mamane nazanin |
|
|
عزيز دلم تو براي اولين بار سرما خوردي – چهار شنبه نزديكي هاي صبح بود كه ديدم تب شديدي كردي با بابايي تو رو پاشويه كرديم يك كمي تبت پايين اومد اما روز چهارشنبه باز هم تبت بالا رفت . عصري كه از اداره اومدم بردمت دكتر . دكتر هم نامردي نكرد و چند تا دارو از جمله استامينوفن - سرماخوردگي – شربت سرفه – اريترومايسين – قطره كلريد سديم دادش كه هر شش ساعت يكبار بايد اين همه دارو رو مي خوردي – البته با جنگ و دعوا – چون به سختي دهانت را باز مي كردي . پنجشنبه شب يكدفعه شروع كردي به گريه و چه گريه اي چون من هم با گريه كردن تو گريم گرفت وقتي ماماني بهمون زنگ زد تا حالمون رو بپرسه از گريه ما اون هم گريه مي كرد . من ناخودآگاه ياد مظلوميت كودكان عاشورا – علي اصغر و رقيه (س) - افتادم و گريه ام چند برابر شد . بابايي برديمت بيمارستان كودكان و اونجا آقا دكتر بهت شربت آرامبخش داد . وقتي اومديم ماماني كه همه زحمتامون به گردن اون بوده و هست گفت كه شب رو پيش من بخوابيد تا مواظب نازنينم باشم . در طول جمعه و شنبه هم چند بار استفراغ كردي و كلي من و ماماني رو ترسوندي – ولي با گوش كردن به حرف بابابزرگ كه گفتند داروهاشو كمتر كنيم حالت خيلي بهتر شد . راستي از پنجشنبه خيلي ها زحمت كشيدند و براي ملاقاتت اومدند مثل توران خانم (عروس عمو) – زهرا جون و محمدرضا جون (نوه هاي عمه مرضي ) و محمدرضا – دختر عمه معصوم - دخترعمه منيژه و عروسش – سارا خانم (عروس عمه ) و دختر خانم نازش مهديه – پسرخاله و خانمش – تو هم از فرصت استفاده كردي و كلي باهاشون بازي كردي . مخصوصا از محمدرضا خيلي خوشت اومده بود و دوست داشتي همش بري پيشش و باهاش بازي كني . خدا رو شكر امروز حالت خيلي خوب شده – براي شب (شب تاسوعا) مي خوام ببرمت بيرون تا هم تو دسته هاي عزاداري رو ببيني و هم من بتونم نذري پخش كنم .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 9:33 توسط mamane nazanin |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من پريسا هستم مامان نازنين سادات كه خدا 18 تير 1385 اين گل بهشتي رو بهم هديه كرد. به اندازه يك دنيا دخترم رو دوست دارم و اينجا مي خوام از كارها و شيرين كاريهاش بنويسم كه شايد يادگاري باشه براي وقتي كه بزرگ شد.
از تو گلخونه دنيا - ميون اين همه گلها - قسمت ما هم چنين بود نازنين تو شدي گل ما |
|
RSS
|