![]() |
![]() |
|
| نازنینم نازنینم - حالا محتاج به اینم - لحظه ای بی تو نباشم - نذار اشکاتو ببینم |
|
سال نو مبارک
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 12:20 توسط mamane nazanin |
|
|
امروز صبح اومیدم خونه دخترعمه معصوم تو آریاشهر - تا ظهر با حمیده و زهرا و آرزو و محمدرضا کوچولو بازی کردم و بعد از ظهر رفتیم پاساژ پردیس - برای نازنینم لباس پیدا کنم که نتونستم چیز قشنگی پیدا کنم بجز یه پیراهن تابستونی - بعدش دوباره اومیدم خونه دخترعمه معصوم و شام خوردیم و دوباره بازی کردیم .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 19:2 توسط mamane nazanin |
|
|
امسال اولین چهارشنبه سوری و بعدش هم اولین نوروز را به اتفاق دختر نازمون خواهیم داشت . برای چهارشنبه سوری باید کلی تدارک ببینیم - مثلاْ ترقه و آبشار و ... با هم می ریم روی پشت بوم و ترقه بازی می کنیم . قراره برای سال تحویل هم یک سفره هفت سین مفصل چیده بشه که سر این سفره سه تایی بنشینیم و برای سلامتی مامانا و باباها و بچه ها دعا کنیم . امسال اولین عید دیدنیهای سه نفره رو باید انجام بدیم . ولی از همه مهمتر اینه که دو هفته کامل پیش دخترم هستم و تمام روز را با هم می گذرونیم . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 12:44 توسط mamane nazanin |
|
|
امروز براي چكاب ماهانه رفتيم . خانم دكتر كه البته يك كمي هم بداخلاق تشريف داشتند قد ووزن و دور سرت رو اندازه گرفت و دستور غذايي هم بهت داد. از جمله غذاهايي كه گفته بايد در برنامه غذايي گذاشته بشه عبارتند از : برنج – گوشت و سيب رنده شده – موز رنده و تخم مرغ – غافل از اينكه خودم قبلاً همه اينها رو بهت مي دادم البته بجز گوشت و برنج كه فكر نكنم حالا حالا ها ازشون استقبال كني – البته وزنت يه كم نگران كننده بود چون منحني وزنت روي يك خط صاف است و بالاتر نمي ره براي همين بايد بيشتر غذا بخوري و كمتر بازيگوشي بكني . اندازه قد در هشت ماهگي : 74 وزن در هشت ماهگي : 600/7 دور سر : 43 |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 14:55 توسط mamane nazanin |
|
|
دیشب پسرخاله بابا بزرگ با خانمش و عروسش و نوه کوچولوشون که خیلی هم نازه و اسمش فاطمه است اومده بودند خونه مامانی - فاطمه کوچولو ۱ سال و ۷ ماهشه - اون هم مثل تو متولد تیر ماهه - فاطمه جون اولش که اومد خجالت می کشید ولی بعداْ باهات دوست شد و تو که توی روروئک نشسته بودی رو هل می داد و تو هم از خدا خواسته لذت می بردی - همش برمی گشتی و نگاش می کردی و می خواستی باهاش حرف بزنی - آخه من موندم این بچه ها از کجا بچه کوچولوهایی مثل خودشون رو می شناسن - دیشب تا ساعت ۱۰ شب بیدار بودی و می خواستی همش با فاطمه جون بازی کنی - آخر شب هم به محض اینکه شیر خوردی خوابیدی در واقع از هوش رفتی از بس که خسته شده بودی و رانندگی کرده بودی البته رانندگی با روروئک - حالا دیگه روروئک رو به همه طرف می تونی بچرخونی - این روزها خوابت خیلی کم شده و همش دوست داری بنشینی و مثل آدم بزرگا تلویزیون نگاه کنی .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 8:39 توسط mamane nazanin |
|
|
نازنین جون کم کم داری حروف رو ادا می کنی - مثلاْ حرف ب رو گاهی هم با و بعضی وقتها هم بابا .
البته بابایی خیلی ذوق می کنه وقتی می شنوه که می گی بابا .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 10:24 توسط mamane nazanin |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من پريسا هستم مامان نازنين سادات كه خدا 18 تير 1385 اين گل بهشتي رو بهم هديه كرد. به اندازه يك دنيا دخترم رو دوست دارم و اينجا مي خوام از كارها و شيرين كاريهاش بنويسم كه شايد يادگاري باشه براي وقتي كه بزرگ شد.
از تو گلخونه دنيا - ميون اين همه گلها - قسمت ما هم چنين بود نازنين تو شدي گل ما |
|
RSS
|