![]() |
![]() |
|
| نازنینم نازنینم - حالا محتاج به اینم - لحظه ای بی تو نباشم - نذار اشکاتو ببینم |
|
حالا که نازنین جون یک ماه دیگه بزرگ تر شده احساس می کنم تغییرات قابل لمسی پیدا کرده . از همه واضحترش اینه که خیلی شیطون تر شده .
نسبت به قبل بیشتر می خنده و شاید می خواد با این کار بیشتر دلبری بکنه راستی خودش پستونکش رو برمی داره و می زاده تو دهنش همینطور شیشه آب میوه اش رو هم خودش می بره سمت دهنش و می خوره - آخ آخ گوجه فرنگی رو هم خیلی دوست داره و دخل همه گوجه فرنگی های سالاد رو در می آره .گوشی تلفنش رو برمی داره و می ده به من تا من بابهاش صحبت کنم ُ گوشی موبایل خودش رو هم خیلی دوست داره و تند تند با هاش شماره می گیره البته شماره فرشته های اسمونی رو با همه این تفاسیر وقتی یادم افتاد فردا شنبه است و من باید از نازی جونم از صبح تا بعد از ظهر دور باشم . برای همین محکم بغلش کردم و غرق بوسه دیشب یاد روزهایی افتاده بودم که نازنین حتی نمی تونست دستش رو کنترل کنه و یا کاری به طور ارادی انجام بده - وقتی با الانش مقایسه می کنم . به قدرت خداوند و عظمتش بیتشر ایمان می آرم و باز هم شکرش رو بجا می آرم . |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 12:29 توسط mamane nazanin |
|
|
قصد فردا نكني كودك من تو به فردا و به ديروز مينديش دگر لحظه را قدر بدان من تو را مي خواهم كه در اين لحظه كنارم باشي با من از فرداها، لحظه اي حرف نزن ... لحظه را قدر بدان قدر اين لحظه سبز قدر اين صبح دل انگيز بهار قدر اين ظلمت شب قدر اين ماه پر از وهم و گمان همه را كودك من قدر بدان
تو شكوفاترين بهار مني مهربانوي من ، نگار مني همه عالم از زمن بگسست باز هم خوب من كنار مني مهر تو نقطه عروج من است خوش بحالم كه غمگسار مني خوش به حالم كه با تو سرمستم در ره عشق تك سوار مني با تو جاني دوباره مي گيرم تو پايان انتظار مني |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:32 توسط mamane nazanin |
|
|
جمعه بعد از ظهر رفتيم پارك پرديسان – نازنين جون از اين كه بچه هاي هم سن و سالش رو مي ديد خيلي خوشحال شده بود و هي از خودش خوشحالي درمي كرد . واي چه هواي خوب و تميزي بود – اونجا انواع پرنده ها و آهو و گرگ و خرگوش و ... ديديم . جاي همه تون خالي بود . كارهايي كه نازنين تا الان انجام مي ده : خالي كردن كيف مامان – خالي كردن كمدها – دست دسي – فوت كردن – روشن و خاموش كردن چراغ – چشمك زدن – ناي ناي – شناختن دست – چراغ – حياط – جوجو - گل – ساعت – هاپو – راستي جديداً هر چي كه مي بينه مي گه هاپو -
|
||
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 12:24 توسط mamane nazanin |
|
|
من و نازی جون همچنان روزهای ۹ ماهگی رو سپری می کنیم - روزهای پنج شنبه و جمعه همش کنار همیم و با هم بازی می کنیم . از توپ بازی گرفته تا نانای و ... - البته نانای رو خیلی دوست داره کافیه که یه آهنگ یه ذره تند بزاریم تا شروع کنه به نانای کردن - برنامه های Baby TV رو هم خيلي دوست داره و وقتي صداي آهنگش مي آد چيزه ديگه اي رو نمي شنوه - اينهم چند تا عكس كه پنجشنبه ازش گرفتم در حال درآوردن چشم عروسكاش - راستي عينك دودي كه براش گرفتن رو اصلاً دوست نداره و زودي از رو چشمش بر مي داره . ديگه اطرافيان رو كامل شناخته - و تا نام اضخاص رو مي برم شروع مي كنه به گشتن اونها - راستي يه عكس از عروسكهاش گذاشتم به نامهاي اليزا - دارا - شيرين .
|
||
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 12:58 توسط mamane nazanin |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من پريسا هستم مامان نازنين سادات كه خدا 18 تير 1385 اين گل بهشتي رو بهم هديه كرد. به اندازه يك دنيا دخترم رو دوست دارم و اينجا مي خوام از كارها و شيرين كاريهاش بنويسم كه شايد يادگاري باشه براي وقتي كه بزرگ شد.
از تو گلخونه دنيا - ميون اين همه گلها - قسمت ما هم چنين بود نازنين تو شدي گل ما |
|
RSS
|