![]() |
![]() |
|
| نازنینم نازنینم - حالا محتاج به اینم - لحظه ای بی تو نباشم - نذار اشکاتو ببینم |
|
نازنین به اتفاق مامان و بابایی و پریا جون (نوه خاله) - در پارک
|
||
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 10:11 توسط mamane nazanin |
|
|
روز پنجشنبه ساعت 2 به اتفاق ماماني و بابابزرگ و دختر عمه ها و زهرا و حميده و محمدرضا به سمت باغ يكي از اقوام واقع در كرج حركت كرديم . وقتي رسيديم تو باغ كلي از ديدن درختها و چيزهاي جديد از جمله استخر و دو تا هاپوي كوچولو و بزرگ به نام قهوه اي و Baby ذوق زده شده بودي و همش با انگشت چيزهاي مختلف رو نشون مي دادي توي يه حوض هم كلي ماهي قرمز بود كه با ديدن اونها دهنت رو مثل ماهي باز و بسته مي كرد ي. كلي كبوتر هم بود كه با ديدنشون خوشحالي مي كردي خلاصه تا آخر شب به همراه بزرگتر ها بازي و شادي كردي مخصوصا با محمدرضا خيلي توپ بازي مي كردي . شب با ما خوابيدي و با ما هم بلند شدي و دوباره شروع كردي به بازي گوشي . البته به علت سردي هوا نتونستي تو استخر آب بازي كني و فقط تماشاچي بودي . اونجا يه قهوه خونه سنتي هم بود كه تو از اون آقاهه كه نشسته بود و داشت يه كارايي مي كرد (مجسمه) مي ترسيدي و گريه مي كردي .
|
||
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 11:49 توسط mamane nazanin |
|
|
روز دوشنبه ساعت 14 خبر بد فوت عمو جان رو بهم دادند . من هم با سرعت به سمت خونه ماماني اينا رفتم تا بمونم پيشه نازنين . ماماني و بابابزرگ هم گريان به سمت خونه عمو جون رفتند . تو خونه بودم اما دلم اونجا خونه عموم اينا بود . روز سه شنبه هم بهشت زهرا نتونستم برم و بازم موندم خونه – آخه هوا خيلي گرم بود . اما بعد از ظهر براي شام غريبان رفتيم . نازنين مثل خانمها نشسته بود و اصلاً شلوغي نكرد . براي مجلس ختم هم كه رفتيم مسجد اونجا هم دختر خوبي بود و خدا رو شكر اذيتم نكرد .
زن عمو جان – دختر عمو نير عزيز – توران خانم مهربون و فاطمه جون فوت عمو رو تسليت مي گم و براتون آرزوي صبر مي كنم .
لطفاً براي شادي روح عمو جون يك فاتحه بخونيد .
خدا رفتگان همه رو بيامرزه .
نازنین جون تو بغل بابایی در حال رفتن به بهشت زهرا
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم شهریور 1386ساعت 11:39 توسط mamane nazanin |
|
|
جای همه تون خالی - عروسی عمه زهرا خیلی بهمون خوش گذشت و به نازنین از همه بیشتر . چون از اول تا آخر فقط دست دسی و نانای کرد.
نازی در حال رفتن به عروسی
پروانه کوچولوی بغل چشمم رو داشته باشین .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 9:43 توسط mamane nazanin |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من پريسا هستم مامان نازنين سادات كه خدا 18 تير 1385 اين گل بهشتي رو بهم هديه كرد. به اندازه يك دنيا دخترم رو دوست دارم و اينجا مي خوام از كارها و شيرين كاريهاش بنويسم كه شايد يادگاري باشه براي وقتي كه بزرگ شد.
از تو گلخونه دنيا - ميون اين همه گلها - قسمت ما هم چنين بود نازنين تو شدي گل ما |
|
RSS
|