![]() |
![]() |
|
| نازنینم نازنینم - حالا محتاج به اینم - لحظه ای بی تو نباشم - نذار اشکاتو ببینم |
|
سلام به همه دوستای مهربون ما به لطف خدا خوبیم و سالمیم - خدا رو شکر . من و نازی سال نو رو به همه دوستای گلمون تبریک می گیم و براتون آرزوی سالی خوب و سرشار از شادی و سلامتی داریم .
فقط یه مشکل بزرگ تو زندگیمون پیش اومده از همه دوستای گلمون می خوام که سر سفره هفت سین ما رو فراموش نکنین . و حتماْ برای من و نازنین دعا کنند تا مشکلمون زودتر حل بشه . نازنینم در حال خوردن دنت
نازی در کتابخانه
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 9:17 توسط mamane nazanin |
|
|
عزیزم امروز می خوام کمی باهات درد دل کنم - این روزها دلم خیلی گرفته - آخه این زندگی نمی شه که من از صبح ساعت ۶ پاشم و برم اداره و ساعت ۵/۳ - ۴ برگردم - اونهم خسته و کوفته . بعد تازه از راه نرسیده باید برم خرید خونه رو انجام بدم - بعدش بیام خونه و کارهای خونه رو بکنم و برات غذا درست کنم و آب میوه بگیرم و شام درست کنم و ..... وقتی همه این کارها تموم می شه می دونی ساعت چند شده ؟ ؟؟۵/۸ - ۹ شده . شامه رو خورده و نخورده باید از بیخوابی و خستگی بیهوش بشم تا فردا صبح که دوباره روز از نو و روزی از نو خواهد بود .
دیشب تا نیمه های شب بیدار بودم و به صورت مثل ماهت نگاه می کردم و دست های کوچولوت رو تو دستم گرفته بودم و اشک می ریختم و به این چیزها فکر می کردم که تا کی باید اینجوری زندگی کرد . جدیداْ خیلی بهونه گیر شدی و همش به بهونه های الکی گریه می کنی . شاید علت اصلیش همین کمبود محبت مادری باشه - هر چند مامانی مهربون تمام سعیش رو می کنه تا کمبودی نداشته باشی ولی خوب مادر و مهر مادری چیز دیگریست . می دونی بعضی وقتها آرزو می کنم که ای کاش من اینقدر تمکن مالی داشتم که دیگه احتیاجی به کار کردن روزانه نداشتم . اونوقت می تونستم تموم وقتم رو برای تو بگذارم . با هم می تونستیم بریم بیرون قدم بزنیم - حرف بزنیم - بازی کنیم - قصه بخونیم و ........ ای کاش ...... شعر زیبایی برگزفته از وبلاگ کیان و کیارش عزیز (بیتا جون) . حتي صداي نفسم، ميگه كه توي قفسم، من واسه آتيش زدن يه كوله بار شب بسم دلم گرفته آسمون، يه كم منو حوصله كن، نگو كه از اين روزگار، يه خورده كمتر گله كن من و به بازي ميگيرن ، عقربههاي ساعتم، برگه تقويم ميكنه، لحظه به لحظه لعنتم آهاي زمين يه لحظه تو نفس نزن، نچرخ تا آروم بگيره يه آدم شكسته تن |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 8:32 توسط mamane nazanin |
|
|
ما بالاخره تونستیم بریم واکسن ۱۸ ماهگی نازنین رو در ۱۹ ماهگیش بزنیم . مکان : انستیتو پاستور زمان : چهارشنبه ۱/اسفند/۱۳۸۶ - ساعت ۱۰ صبح محل زدن واکسن : پای چپ بعد از زدن واکسن : چشمتون روز بد نبینه - یکی دو ساعت بعد از زدن واکسن نازنین شدیداْ تب کرد و اصالاْ نتونست پای چپش رو تکون بده . و دو روز تموم توی رختخواب افتاده بود . و حتی یک قدم هم نمی تونست برداره . من هم مدام حوله گرم روی پاش می گذاشتم و قطره استامینون هر ۶ ساعت . ولی اصلاْ فایده ای نداشت و بچم طفلک تمام روز چهارشنبه و پنجشنبه رو درد کشید . طبق معمول تنها کسانی که به ملاقات نازنین اومدند مامانی و بابا جون بودند البته همراه با کمپوت . مامانی و بابابزرگ مهربون خدا سلامتی بهتون بده و سایه تون رو از سر ما کم نکنه . نازنین بعد از زدن واکسن در خواب ناز
از صبح روز جمعه دیگه پای نازنین خوبه خوب شد . اینجا داره می ره واسه مامان به به بخره .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 8:14 توسط mamane nazanin |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من پريسا هستم مامان نازنين سادات كه خدا 18 تير 1385 اين گل بهشتي رو بهم هديه كرد. به اندازه يك دنيا دخترم رو دوست دارم و اينجا مي خوام از كارها و شيرين كاريهاش بنويسم كه شايد يادگاري باشه براي وقتي كه بزرگ شد.
از تو گلخونه دنيا - ميون اين همه گلها - قسمت ما هم چنين بود نازنين تو شدي گل ما |
|
RSS
|