![]() |
![]() |
|
| نازنینم نازنینم - حالا محتاج به اینم - لحظه ای بی تو نباشم - نذار اشکاتو ببینم |
|
ای که ره بستی به زهرا در میان کوچه ها گردنت را می شکست آنجا اگر عباس بود .
ایام فاطمیه - ایام حزن و اندوه و غم شیعیان و شهادت بانوی دو عالم دخت دردانه رسول اکرم (ص) بر همه دوستداران آن حضرت تسلیت باد . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 10:2 توسط mamane nazanin |
|
|
نازنین کم کم داره جیش گفتن رو یاد می گیره . البته پی پی رو خوب بلده و حتماْ باید بره دستشویی . اگه بشه می خوام تا آخر تابستون از پوشک بگیرمش . دیروز در راستای همین پروژه دیدم نازنین عروسکش رو بغل کرده برده دستشویی و می گه : چیش چیش
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 8:26 توسط mamane nazanin |
|
|
سلام به دوستای گل و مهربونم - ممنون به خاطر احوالپرسی هاتون
از امروز حال نازنین کمی رو به بهبوده - الحمدالله - دیروز به توصیه خاله نیلوفر (مامان نازنین فاطمه جونی شکر خدا از دیشب تا حالا حالش خیلی بهتر شده و کمی تونسته شیر و آب میوه بخوره و جون بگیره . البته بعد از ۸ روز متوالی اسهال و استفراغ و بدحالی . آزرو می کنم همه نی نی ها حالشون همیشه خوبه خوب باشه . امین
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:49 توسط mamane nazanin |
|
|
از بعد از ظهر روز دوشنبه ۹/۲/۸۷ استفراغ های مکرر نازنین شروع شد و تا حالا ادامه داره . هر چیزی که می خوره بدون استثنا بالا می آره - حتی اگه یه چیکه آب خوردن باشه - همون روز بردیمش بیمارستان کودکان مفید البته مثلا قسمت اورژانس ؟؟؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:45 توسط mamane nazanin |
|
|
سلام به دوستان خوبم - تو این چندوقتی که ما نبودیم اتفاقات خوب و بد زیادی برامون افتاده
- روز یکشنبه۱ /۱/۸۷ ساعت ۸ شب من و نازنین داشتیم با هم بازی می کردیم اینطوری که نازنین از پشت دستهاش رو می آورد جلو و من هم از دستهاش می گرفتم و می کشیدم بالا روی کولم . که یه دفعه نمی دونم چی شد که دست نازنین درد گرفت و گریه بلندی سر داد . اون شب تا صبح طفلک دخترم دستش افتاده بود کنارش و اصلاْ نمی تونست تکون بده و هر وقت می خواست تکون بده اشکش سرازیر می شد اون شب تا صبح عذاب وجدان گرفته بودم و همش خدا خدا می کردم که نکنه دست بچه شکسته باشه و مجبور بشیم گچ بگیریم براش - اون موقع واویلا می شد .
روزجمعه دوباره با مامانی سه تایی رفتیم شهر بازی و بازم سوار چرخ و فک و اسب و سورتمه شدیم البته وقتی نازنین رو گذاشتمش روی هزار پا دور اول رو که زد شروع کرد به گریه فکر کنم هنوز واسه اینکه تنهایی سوار وسایل بازی بشه زود باشه .
روز شنبه ۷/۱/۸۷ ساعت ۱۰ برای نازنین از دکتر مرتضوی وقت گرفته بودم . آخه نازنین چند ماهی هست که وزنش ثابت مونده و اصلاْ تغییر نمی کنه . با خودم گفتم که حتماْ آقای دکتر کلی براش آزمایش و دوا و درمون خواهد داد ولی بر خلاف انتظارم گفت که نازنی سالمه سالمه - و از نظر لاغر بودن هم به پدر و مادرش شباهت داره و نیم شه از یه چنین بچه ای انتظار داشت که چاق و چله باشه . خالصه اینکه در هنگام برگشتن از مطب دکتر من دچار گرمازدگی شدم و رفتم زیر سرم . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 8:40 توسط mamane nazanin |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من پريسا هستم مامان نازنين سادات كه خدا 18 تير 1385 اين گل بهشتي رو بهم هديه كرد. به اندازه يك دنيا دخترم رو دوست دارم و اينجا مي خوام از كارها و شيرين كاريهاش بنويسم كه شايد يادگاري باشه براي وقتي كه بزرگ شد.
از تو گلخونه دنيا - ميون اين همه گلها - قسمت ما هم چنين بود نازنين تو شدي گل ما |
|
RSS
|