![]() |
![]() |
|
| نازنینم نازنینم - حالا محتاج به اینم - لحظه ای بی تو نباشم - نذار اشکاتو ببینم |
|
سلام خدمت دوستان مهربون
ببخشید که نمی تونم بیام خونه هاتون و از احالتون با خبر بشم آخه مشکل ساعت کاری زیاد به قوت خودش باقیست از صبح که میام سر کار تا آخر شب همینطور کار رو سرم ریخته و اصلا وقت سر خاراندن ندارم . از نازنین جون بگم که یک هفته است ترک تحصیل کرده - این مهدکودک اصلا بهش نساخته چون از فردای روزی که رفته همش در حال آبریزش بینی و عطسه هستش . این چند روز اخیر هم که حالش بهتر شده وقتی بهش می گم مامی جون پاشو بریم مهد : دستش رو می زاره رو سرش و می گه درد می کنه . البته با خنده می گه این حرف رو . خدا به دادمون برسه با این بچه های شیطون امروزی . که همه چیز رو از حالا بلند از جمله : تمارض
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 13:9 توسط mamane nazanin |
|
|
با سلام خدمت همه دوستان مهربونمون
نازنین این روزها خیلی خوشحال و سرحاله - بر خلاف تصورم به مهدش هم خوب عادت کرده البته زحمت بردن و آوردنش رو از مهد بابایی می کشن چون شغلش آزاده و آقا بالاسر نداره . بابایی هم می زاره نازی صبح ها خوب خوابش رو می کنه و ساعت ۹ یا ۱۰ که خوب از خواب سیر می شه می برتش مهد . اونجا هم نازی که به مربیشون که اسمش خاله هاجره عادت کرده می ره تو بغلش و اصلا هم گریه نمی کنه . دیروز که به مهدشون زنگ زدم خانم مدیر گفت که امروز تولد داریم و کلی بزن و برقص . بابایی ساعت ۳ یا ۵/۳ هم میره دنبالش اول کلی با هم تو حیاط مهد تاب تاب عباسی و سرسره بازی و چرخ و فلک می کنند و بعد خسته و کوفته میان خونه - منم تو اداره نشستم و ساعت رو می پام که نکنه فرار کنه . خدا رو شکر نازنین با مهدش فعلا کنار اومده - اما مشکل ساعت کاری زیادم همچنان ادامه داره عکسی از تو مهدش ندارم اما از بابایی قولش رو گرفتم که این دفعه که رفت مهد حتما از نازی عکس بگیره . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 10:2 توسط mamane nazanin |
|
|
سلام به همه مادرهای مهربون و نی نی های نازشون
نازنین من از امروز رفتش مهدکودک . البته صبح من و بابایی همراهیش کردیم و بردیمش . من اومدم ولی بابایی موندش پیش نازنین تا اون یه کم به محیط مهد عادت کنه . اما اون هم بعد از ۲ ساعت اومده بود مربی هاش می گفتند کلی بی تابی کرده واسه بابایی . الهی قربونش برم . بچم چی کشیده تو این چندساعت . ساعت ۱۱ زنگ زدم مهدشون گفتند : الان خوبه و داره با بچه ها بازی می کنه . نمی دونم باید حرفشون رو باور کنم یا نه ؟ آخه نازی من خیلی خجالتی و وابسته به من و بابایی هستش . البته اینم بگم که خیلی بچه ها رو دوست داره . خدا کنه که مربیشون دروغ نگفته باشه و نازی به محیط عادت کنه . بابایی قراره بره ساعت ۲ برش داره . دل تو دلم نیست . خیلی نگرانشم . خدایا کمکمون کن تا از این مرحله از زندگی با قدرت عبور کنیم . نازنین در اولین روز مهدکودک
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم مهر 1387ساعت 16:5 توسط mamane nazanin |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من پريسا هستم مامان نازنين سادات كه خدا 18 تير 1385 اين گل بهشتي رو بهم هديه كرد. به اندازه يك دنيا دخترم رو دوست دارم و اينجا مي خوام از كارها و شيرين كاريهاش بنويسم كه شايد يادگاري باشه براي وقتي كه بزرگ شد.
از تو گلخونه دنيا - ميون اين همه گلها - قسمت ما هم چنين بود نازنين تو شدي گل ما |
|
RSS
|